متوجه حضورش نشده بودم . در بسته بود و کولر گازی روشن . شکمم را به خنکای سینک ظرفشویی چسبانده بودم و فنجان قهوه ام را می شستم . بوی عطر گل محمدی که با جریان ملایم تهویه مطبوع پیچید توی فضای فروشگاه بی اختیار سرم را برگرداندم عقب . کت و شلوار طوسی پوشیده بود و ته ریشی به محاسن اش داشت . جلوتر که رفتم بجا آوردم اش . مداح مسجد محل بود . محرم سال گذشته توی دسته ی عزاداری دیده بودم اش .سلام کردم . جوابم را با لبخند داد و گفت : « دو تا مرغ برام کبابی خرد کنید . » داشتم مرغ ها را روی ترازو می گذاشتم که پرسید : « چی چی ِ ؟ عزاداران بَیَل ؟! » نگاهم چرخید به سمت دراور کنار ترازو که کیسه های پلاستیکی ام را داخل آن نگه می دارم و کتاب روی آن بود . قسمتی از کارت ویزیت فروشگاه از لای کتاب بیرون زده بود . تقریبن نیمی از کتاب را خوانده بودم . بی اختیار لبخندی به لبم نشست . حتم داشتم به خاطر اعرابی که روی حروف بود عنوان کتاب را درست خوانده بود . و گرنه شاید می خواند " بیل " و یا " بِیِل و ... چه می دانم هر جور که بشود تلفظ اش کرد . در جوابش تکرار کردم : « بله ! عزاداران بَیَل » . یقین دارم پیش خودش کلی تحسین ام کرده و گفته : « چه فروشنده ی متدین و علاقمندی . به! به ! به این پسر . با این مشغله از مطالعه ی کتاب های دینی هم غافل نیست ... »