کارناوال رزیه

یادداشت های روزانه . در خواندن اراجیف بنده خطر ابتلا به افسردگی وجود دارد . لطفن مراقب سلامت روانی خود باشید!

کارناوال رزیه

یادداشت های روزانه . در خواندن اراجیف بنده خطر ابتلا به افسردگی وجود دارد . لطفن مراقب سلامت روانی خود باشید!

یادداشت هایی همراه با غرغر و شکوه و گلایه
... تب و هذیان
و جیغ و جادوی کلمات
و گاهی شادی هایی که این روزها دور از دسترس اند .
آدم های این جا آمیخته ای از تخیل و واقعیت اند .
گفته ها و شنیده ها و مشاهدات نویسنده که آن هذیانی که پیشتر گفتم روی بازتاب آن ها موثرند .

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

   از کلاس بهداشت اصناف که برمی گشتم بعد از چهار ماه رفتم سراغ صاحبخانه ی قبلی . با اکراه و اجبار . وقتی خانه اش را تخلیه کرده بودم به بهانه های مختلف از کلید و چفت در و شیشه ی پنجره و هزار کوفت و زهرمار خانه اش را به اجبار وادار کرده بود تعویض و تعمیر کنم . ناگفته نماند تعدادی از وسایل در مدت سه سالی که من مستاجرش بودم خراب و مستهلک شده بود که وظیفه ام بود و باید تعمیر و تعویض می کردم که به بهترین شکلی که از دستم بر می آمد انجام شان دادم . ولی با این حال راضی نمی شد و هربار باز به یک چیز تازه ایراد می گرفت . مثلن توپی قفل در بالکن را عوض کرده بودم و ایراد گرفته بود که " این چرا کلیدش مثل قبلی اصل نیست ودادی از روی اون درست کردن ."

  امروز وقتی بعد از چند ماه رفتم سراغ مدیر آپارتمان تا حساب و کتاب و تسویه ی من را صادر کند در کمال تعجب دیدم هزینه سیم کشی و چراغ هالوژن اوپن آشپزخانه را که در حدود هشتاد هزار تومان شده بود به حساب من زده است . گفت فرمایش صاحب خانه بوده . در کمال خوش خیالی رفتم سراغ صاحب خانه تا بگویم همانطور که خودت هم خبر داری آن سیم کشی ایراد داشت و برقکار گفته بود: " اگر استفاده نمی کنی بی خیال شو خیلی کار می بره و باید کامل سیم کشی بشه " . اما در کمال ناباوری آقای صاحب خانه گفت : " سالم تحویل دادم ، سالم تحویل می گیرم . من که نباید از جیب خودم خرج کنم ... "

  خلاصه هر چه عجز و لابه کردم راه به جایی نبرد . گفتم من راضی نیستم چیزی که به پای من نبوده را هزینه اش را من پرداخت کنم گفت : " راضی نباش ! به من ربطی نداره ... " خلاصه از پانصد هزار تومان پولی که گرو نگه داشته بود با حساب خودش شصت هزار دست مرا می گرفت که آن را هم در میان جر و بحث آخر کار به زور گرفتم و آمدم بیرون . اما کارد می زدی خونم در نمی آمد . راست می گویند " مرغ هرچه چاق تر ماتحتش تنگ تر " .تازه داشت منت می گذاشت که من پول ودیعه ات را زود داده ام و باید شش ماه علافت می کردم .

  در راه صاحب خانه قبلی را با صاحب خانه ی فعلی مقایسه می کردم . این آقای که الان خانه اش دست من است موقع تحویل خانه یک کارتن انواع شیرآلات نو تحویلم داد و گفت : " اگه دوست داشتی شیرآلاتی که را که فکر می کنی ایراد دارن عوض کن و ...  هزارو یک عزت و احترام ." در حالیکه کارمندی بیش نیست و آقآآآآآآآآآآآآآ ی قبلی از متمول های شهر تشریف دارند !!!!

+ ببخشید خیلی زر زدم . آخه اون هشتاد هزار تومن پول زور بود . تا قیام قیامت راضی نخواهم بود .

+ :" به درک بی عرضه ! "

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۰۹
مهران مهرگان

  پالتوی چرم آبی سیر تنش بود با شال و کیف همرنگ . در را آرام رها کرد و با ساک خرید چرخدارش چند قدم جلوتر آمد . بعد تعارف های معمول کاتالوگی را به طرفم گرفت و شروع کرد به معرفی برندی از کنسرو ماهی تن . از مزایای ماهی گفت و از کیفیت محصول و هزار و یک تعریف دیگر . به پوشش و سن و سالش نمی خورد که ویزیتور باشد و خودش هم در توضیحاتش اشاره کرد که " کارخانه مون " . وقتی که از کیفیت و وزن محصول می گفت چند کالای مشابه را نام بردم که با کیفیت و پر فروش بودند . گفت : « محصول ما چیزی از اون ها کم نداره ... »  و نمونه ای از کنسرو را از ساکش بیرون آورد و گفت : « صد و هشتاد گرم وزن خالصشه و با قوطی دویست و بیست و پنج گرمه » و به سمت ترازوی دیجیتال مغازه برگشت و کنسرو را به روی کفه ی آن گذاشت . نمایشگر عدد دویست را نشان داد . من از این سوتی خانم شرمم شد ولی او ول کن معامله نبود و بعد از آن شروع به آوردن دلایلی در خصوص نامیزان بودن ترازوی ما ارائه داد که خنده دار بود .

هنوز از یاد آوری این حرفش که می گفت : « ترازوی شما به دقت ترازوی کارخانه ما نیست » خنده که بماند لجم می گیرد .

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۳۰
مهران مهرگان

  دلم می خواهد امشب زودتر تعطیل کنم . بزنم بیرون و چند خیابان که از محل کسب دور شدم از قالب یک مرغ فروش بیرون بیایم و بروم درون قالب یک آدم کتابخوار و خودم را سراسیمه برسانم به نزدیکترین شهر کتاب ... انگار یک چیزهایی ناخواسته از سر و صورتم پیدا شده . مشتری که الان راهی اش کردم وقتی دوتا مرغ درشت و چاق خواست و دید دستگاه برش ندارم و گفتم با چاقو خُرد می کنم  پیش خودش فکر کرد این که پشت لب تاپ نشسته و در حال تایپ کردنِ مال این حرف ها نیست و به یک مرغ راضی شد و آن را هم اجازه نداد خُرد کنم و همانطور برداشت و برد ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۲۸
مهران مهرگان

  زن مسنی بود . با موهای یکدست سفید و صاف که از زیر روسری بیرون افتاده بود . تن صدایش بلند بود و اخمی به صورت داشت، صورتی که نیمی از آن پشت قالب عینک کائوچویی اش پنهان بود. کسب و کار جدید را تبریک گفت و آرزوی رزق و روزی فراوان کرد و صحبت ها کشید به مشتری مداری و اخلاق خوش و رابطه حسنه با همسایگان و بعد از آن یکسره به غیبت در مورد جوان صاحب سوپر مارکتی که همچراغ مان بود و منی که تازه این جا کاسبی راه انداخته بودم شناخت درستی از او نداشتم . سفارشش را که انجام دادم دست بردار نبود . از نوه ی مهندس اش گفت ، از هزینه ی درمان و کار را کشاند به نسیه و حساب دفتری . و در پایان سوپری همسایه به این دلیل که از فروش نسیه ی برنج خودداری کرده بود برچسب بیشعوری و دهاتی بودن خورد .

خدا آخر عاقبت مرا ختم به خیر کند !

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۲۸
مهران مهرگان

  سلام !... همین جوری دلم خواست سلام کنم . خیلی وقت است که ننوشته ام . یعنی فرصت نمی شد . داشتم یک کار جدید را شروع می کردم . یک کاری که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم . به قول بچه یهویی شد . یک بنده ی خدایی دید که بیکارم و طبق معمول هشتم گره ی نه ، هُلم داد تو این کار و دستم را بند کرد . حالا سر صبح پشت میز نشستم و یک فکرم به روزنامه ی توقیف شده ی آسمان است که تازه از آن خوشم آمده بود و یک فکرم به محموله ی مرغ تازه ای ست تا یک ساعت دیگر از راه می رسد و باید چاقو دست بگیرم و کار مشتری ها را راه بیندازم . در حال تایپ ام که خانم میانسالی وارد  می شود و تخم مرغ محلی می خواهد . ساکن محل است و عذرخواهی می کند و می گوید که پول کم همراه دارد و به همان مقدار تخم مرغ به او بدهم . می گویم هر تعداد که دوست دارد بر دارد و با تعارف های معمول راهی اش می کنم . الهی به امید تو ! کار امروز را شروع می کنم . با نیم نگاهی به روی میز کار خنده ام می گیرد . یک گوشه لب تاپ و کتاب و دفتر و دستک ، یک سمت چاقو و ساطور و مصقل و ...  برای کسی که وارد مرغ فروشی شود فکر می کنم قیافه و کارهایم مضحک تر از همه باشد وقتی ببیند با یک فنجان قهوه ی تازه دم از پستوی مغازه در حال بیرون آمدن هستم ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۰۲
مهران مهرگان

هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته است .

شب از نیمه گذشته . یکی درخیال رختخواب و خوابی شیرین، یکی در هوس تماشای فیلم و دیگری در فکر پیاده روی شبانه است و بسیاری هم در آرزوی خواباندن آتش تمایلات کمر به پایین !

اما من از پنجره به حیاط باران خورده نگاه می کنم و اتومبیلی که وسط حیاط پارک شده است . عجیب هوس می کنم در این سکوت شب با اسفنج و سطلی پر از کف بیفتم به جان ماشین بخت برگشته !

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۴۲
مهران مهرگان

خدایا! ما را جدلی نیست بر این که مرغ پیشتر بوده یا تخم مرغ، شکم گرسنه را چه ره یافتن به سر خلقت و کائنات ؟!

از اینکه قوت لایموت مان گهگاه به تخمی آلوده شود شکرگزاریم و فرمانبردار !

***

خدایا! اگر از ما رگی نمی جنبد در فرا روی ظالمان و جلادان زمانه، این همه از افراط در مصرف سیب زمینی پشندی است که گویند میوه ای است بی رگ . هرچند در میوه بودن آن هم شک و تردید بسیار است .  

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۲۳:۵۳
مهران مهرگان

  زن جان اش به لب رسیده بود . باید کاری می کرد . مرد بی توجه به او شئی دستمال پیچ شده ای را در پشت خود پنهان کرده بود . مرد از خود می کاست . از خانه از اشیاء، از هر چه در پیرامون داشت . در بن بستی نه چندان دور زن باید به " داو " می رفت .

  جنون با زن بود . زن از مرد دور بود . از خودش دورتر . با همه چیز ساخته بود . با بی عفتی هرگز ! اما اکنون باید می سوخت . از هق هقی که در گلو داشت شانه هایش می لرزید . به سماوری که می جوشید خیره شد . شانه هایش هنوز می لرزید . سماور هم از قلیان درون رعشه داشت . کسی با زمزمه ای مکرر بر او می خواند : « زن باید بسوزد و بسازد . بسوزد و بسازد ... » زن چون شبحی در بخار غلیظ به خود می پیچید و قهقه ای دیوانه وار طنین می انداخت : « زن باید بسوزد و بسازد ... زن ... »  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۲۲:۴۰
مهران مهرگان

 

حاکمی به مردمش گفت : « صادقانه مشکلات تان را بگویید!»

حسن نزد حاکم رفت و گفت : « گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد ؟ کار چه شد ؟ »

حاکم گفت : « ممنونم که مرا آگاه کردی ! همه چیز درست می شود ... »

یک سال گذشت . حاکم دوباره از مردم خواست مشکلات شان را بگویند اما کسی چیزی نگفت . کسی نگفت گندم و شیر چه شد ؟ کار چه شد ؟ تنها کسی از میان جمع پرسید : « حسن چه شد ؟ »

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۹:۱۷
مهران مهرگان

   یک روز وقتی پشت اتول نشسته باشی و در یک خیابان نه چندان طولانی داخل دو تا چاله ی جلوبندی پیاده کن بیفتی و دو سه تا را با مهارت شوماخری رد کنی و انتهای خیابان تازه دوزاری ات بیفتد و بفهمی که این هایی مثل سیاه چاله به یکباره در خیابان صاف و سالم سبز شده اند محل دریچه های دزدیده شده ی گاز و آب و تلفن اند ایمان می آوری که شهر بی کلانتر شده است . از آن روز تا به حال حساس شده ام به این دریچه ها . در سطح شهر و کوچه پس کوچه ها هیچ دریچه ای در امان نمانده . به ریز و درشت رحم نکرده اند . مگر آنهایی امکان در آوردن شان نبوده است . من در تعجب ام این دریچه های چدنی که آرم اداره و سازمان مربوطه روی آن ها حک شده چطور و از چه طریقی خرید و فروش می شوند که قابل ردیابی و پیدا کردن نیستند . و جالب اینکه جای خالی آن ها پر نمی شود و هر بار غفلتن می افتم درون آنها و کارمان می کشد به استفاده از الفاظ چارواداری . نمی دانم اصلن در این شهر بی کلانتر کسی به فکر این چیزها هم هست ؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۲۲:۲۱
مهران مهرگان