کارناوال رزیه

یادداشت های روزانه . در خواندن اراجیف بنده خطر ابتلا به افسردگی وجود دارد . لطفن مراقب سلامت روانی خود باشید!

کارناوال رزیه

یادداشت های روزانه . در خواندن اراجیف بنده خطر ابتلا به افسردگی وجود دارد . لطفن مراقب سلامت روانی خود باشید!

یادداشت هایی همراه با غرغر و شکوه و گلایه
... تب و هذیان
و جیغ و جادوی کلمات
و گاهی شادی هایی که این روزها دور از دسترس اند .
آدم های این جا آمیخته ای از تخیل و واقعیت اند .
گفته ها و شنیده ها و مشاهدات نویسنده که آن هذیانی که پیشتر گفتم روی بازتاب آن ها موثرند .

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۴۲ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

   محیط کار شده مثل سوهان روی اعصابم . فکر این که یکی با شصت و اندی سال توی محل کار با تو باشد و یک جین گوشی هوشمند و غیر هوشمند دم دستش و دائم در حال رد و بدل کردن پیام باشد و با تلفن ور بزند از زندگی بیزار خواهی شد. امروز با یکی از نشمه هایش حرف شده بود. مثل این که خانم برای خودش جاهای دیگری می پریده و آقای همکار یا به عبارتی کارفرمای ما زاغ سیاه خانم را چوب می زده . چند دقیقه ای به گله و اخم تخم به مخاطب آن سوی خط گذشت .حرف هایی که ناخواسته می شنیدم و بیشتر اعصابم را خرد می کرد. دائم سعی می کردم حواسم را جمع کنم که خدای نکرده حین کار با چاقو دستم را ناکار نکنم و این توانم را می گرفت.

  موضوع دیگری که بیشتر ناراحتم کرد موضوع پستچی بود که دو روز پیش آمد جلوی مغازه . همانطور که مشغول کار بودم اسمم را از زبان پستچی شنیدم . آقای همکار خودش را رسانده بود جلوی در و می خواست کار را فیصله بدهد اما پستچی سماجت به خرج می داد. در حین گفتگوی آن ها متوجه شدم که داستان سیم کارت هدیه در میان است و من باید با ارائه ی کارت ملی و یا کد ملی آن را دریافت کنم. من که از همه جا بی خبر بودم و سیم کارتی نخریده بودم که نیاز باشد هدیه آن را دریافت کنم در پاسخ سوال پستچی که می خواست بداند کارت شناسایی به همراه دارم یا نه، جواب منفی دادم. و خیلی بی تفاوت از موضوع گذر کردم. اما از همان روز فکر مشغول است . به نظر می آید از طریقی غیر قانونی آقای همکار به اسم من سیم کارتی تهیه کرده تا بتواند بدون ردیابی با کسانی که در ارتباط است صحبت کند . باید در اولین فرصت سری به نمایندگی این اپراتور مزخرف زده و موضوع را در میان بگذارم و استعلام کنم چه کسی بدون در دست داشتن مدارک به اسم من سیم کارت ثبت کرده است ...

.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۶
مهران مهرگان

  امروز سفارش مرغ یکی از دوستانم را برایش بردم. کاسب خوبی است و سال ها توی بازار است. پیشنهاد خوبی برای راه انداختن یک کار خوب داد . در نزدیکی خانه پدری اش مغازه ی مناسبی دیده بود و می خواست که آن را اجاره کرده و کاسبی جدید و مستقلی راه بیندازم. به نظر خوب و مناسب می آمد. محل را می شناسم. اتفاقا کنارش هم یک سوپر مرغ  دایر است و انگار راه فراری از این شغل نیست و هر جا می روم باید ور دلم یکی باشد.

  رفیق ام حرف های خوبی زد. می گفت : « تا کی می خوای برای دیگران کار کنی ؟ کارفرما هر چه قدر هم که خوب باشد و تو کار کنی سهم و در آمدت از یک حد معینی بالاتر نمی رود. و همیشه ی خدا در جا می زنی و جای پیشرفتی نیست. » 

موضوع تازه ای نبود. مدت ها بود که به این قضیه فکر می کردم اما هنوز تصمیم محکمی در این باره نگرفته بودم. یعنی محل مناسبی پیدا نکرده بودم . برای انتخاب و پا گذاشتن در این راه باید یک چیزهایی را فدا کنم ـ یکی نیست مرد حسابی تو چی داری که بخوای فدا کنی . همینطوری الان به فنا رفتی ـ تغییراتی که می دانم به مذاق عیال خوش نخواهد آمد. چون هم خر را می خواهد و هم خرما را ...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۸
مهران مهرگان

  حس می کنم نسبت به روز های گذشته حال بهتری دارم . وقتی محیط خانه امن و آرام باشد دلگرمی برای کار کردن بیشتر می شود. امیدواری به آینده به آدم نیرو می دهد و به همین ترتیب کارها هم خوب پیش می رود.

  یک خواننده ی ناشناسی بود که خیلی با انرژی این جا کامنت می گذاشت. اثرات تشویق ها راه کارهایش در تعدادی از پست ها باقی ست. الان که دوباره به پیشنهادهای او درباره یافتن کار پر درآمدتر و بهتر فکر می کنم یک جورهایی حس می کنم این بنده ی خدا انگار در این مملکت زندگی نمی کرده و از معضل بی کاری خبر نداشته ... نمی دانم الله و اعلم !

  با این که کاری را که دارم سعی می کنم رونق ببخشم و در فکر کار بهتری باشم اما تمام سفرش هایی که به دوستانم در شهرهای دور و نزدیک برای یافتن کار بهتر کرده ام بی نتیجه مانده است .

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۷
مهران مهرگان

  امروز مغازه نرفتم . به یکی از دوستانم سر زدم. دوست روزهای کودکی تا به حال که مویی سفید کرده ایم. چند ماه بود همدیگر را ندیده بودیم. او هم گوشه ای از این شهر گرفتار کار است و کار بخور و نمیری دارد و درگیر زندگی از هم پاشیده ای است که مهریه و نفقه و ... غیره دمار از روزگارش درآورده. بنده ی خدا بیشتر از یکسال برای مهریه و غیره زندان کشید. زنش آدم بد قلقی است . با این که سهم الارث شوهرش را از او گرفت و دیگر او از دار دنیا چیزی ندارد ولی برای باقی مطالباتش چپ و راست این دوست ما را زندان می اندازد و حاضر نیست به خاطر تنها پسری که دارند از چیزی بگذرد. 

  خیلی شکسته و به هم ریخته بود . به راحتی حس می کردم که دیگر هوش و هواس درست و حسابی ندارد. خودش هم می گفت در این مدتی که این فروشگاه را می گردانم کلی کم آورده ام . چند سالی ست که پسرش را ندیده . وقتی از او حرف می زد اشتیاقی در چشمانش موج می زد ...

  از کار و بار من پرسید . از کسادی بازار گفتم و حرف هایم یکسره عجز و ناله شد .

.

.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۴ ، ۱۴:۵۱
مهران مهرگان

 

   سر و کله ام شده شبیه سر و کله ی نقی معمولی . این را وقتی متوجه شدم که امشب نقی را سوار موتور وسپا دیدم . از پشت سر . پسِ کله اش خلوت بود. درست مثل کله ی خودم . خلوتِ خلوت . چند وقت دیگر شبیه نقی و ارسطو قبل از اصلاح شان در قسمت های اول سریال می شوم . انگار که از جنگل فرار کرده باشم . این روزها چقدر پول لازم شده ام . کاش یک پولی از جایی برسد و سری به آرایشگاه بزنم و سر و رویی صفا بدهم . خدایا خودت می دانی که چقدر از هپلی بودن متنفرم . خدایا مددی ! تو که یار گرمابه و گلستان بودی ؟!

.

.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۰:۵۱
مهران مهرگان

   داشت با کسی صحبت می کرد . گوشی دست چپ اش بود و کفگیر دست راست . و مرتب می گفت : « سلام دارند. دست بوس اند ! سلام دارند . دست بوس اند ! »

 لقمه ی اول مثل سنگ توی گلوم گیر کرد . چقدر متنفر بودم از این تعارف ! هزار و یک کار کرده بودم اما به دست بوسی و پاچه خواری کسی نرفته بودم . به خصوص از آن قماش آدم هایی که پشت خط بودند !

.

.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۴:۰۱
مهران مهرگان

  " از هر چه بدم میاد همون سرم میاد "

یکی از چیزهایی که خیلی مراعات می کنم رعایت حق دیگران در صف و نوبت است. سعی کرده ام تا به حال این موضوع را رعایت کنم! بله چرا می گویم تا به حال؟! چون این قضیه را دیشب زیرپا گذاشتم .

  نزدیک افطار مشغول خُرد کردن مرغ برای مشتری بودم که آقا محمود از راه رسید و آمد طرفم. دستگاه را خاموش کردم و سعی کردم دستکش ها را از دستم بیرون بیاورم . از نگاه خانمی که منتظر سفارشش بود فهمیدم که عجله دارد. با این حال منتظر شدم تا ببینم آقا محمود چه سفارشی دارد. هنوز دستکش ها را کامل از دست در نیاورده بودم که یک دوهزار تومانی روی میز گذاشت و گفت : « مهران جان شرمنده چاهار تا نون برام می گیری ؟! » و عقب عقب رفت سمت در و طوری نگاه می کرد که انگار باید کار خودم و مشتری را رها کنم و بروم برایش از نانوایی کنار مغازه نان بگیرم. وقتی بیرون رفت به دنبالش تا دم در رفتم و نیم نگاهی به نانوایی انداختم. جلوی مغازه از مرد و زن انگار می جوشید.

  برگشتم سر کارم. ولی دائم در این فکر بودم این چه درخواستی بود که آقا محمود از من کرد. درست است که سن و سالی از او گذشته بود و بچه محل مان و همسن وسال پدرمان را داشت ولی من تا به حال درخواست بی جایی از او نداشته ام که مرا در این روردبایستی گذاشته بود. آن هم در حالی که عده ی زیادی روزه دار و غیره روزه دار منتظر نان بودند.

 کارم که تمام شد با شرم رفتم جلوی نانوایی. آقا رحمان تا مرا دید به احترام همسایگی پول را سریع از من گرفت و پرسید :

ـ تازه سر چراغِ مگه می خوای بری خونه ؟

گفتم :نه کاری پیش اومده ! 

در حالیکه دور تا دورم مشتری ایستاده بود عرق شرم نشست روی پیشانیم و از خجالت برگشتم مغازه ی خودم . هنوز دقیقه ای نگذشته بود که آقا محمود از راه رسید و پرسید: « مهران جان ! گرفتی ؟ » ...

  الان که دارم به ماجرای دیشب فکر می کنم احساس بدی به من دست می دهد. هنوز نگاه های افرادی را که پیش از من توی صف ایستاده بودند را روی خودم حس می کنم . حس بد ضایع کردن حق دیگران ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۷
مهران مهرگان

 

  توی یک جشن تولد دو ساعته که موزیک با صدای گوش خراشی در حال نواختن بود و اطرافیانم در حال شادی بودند هر قدر تلاش کردم یک ذره از احساس شادی جمع را قرض بگیرم نشد که نشد. به زحمت ترانه هایی را که بلد بودم همخوانی می کردم و احساس می کردم لبخند مسخره و مصنوعی که به صورتم است خیلی مضحکم کرده است . وقتی به این فکر می کنم که چه ام شده و چرا حال روزم این طوری شده می بینم خیلی داستان پشت این قضیه است. سرنوشتی عجیب !

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۵
مهران مهرگان

 روزهای سختی را می گذرانم. خیلی سخت . گاه تا لبه نا امیدی و پرتگاه می روم و بر می گردم. هیچ دلخوشی برایم نمانده است . برای فرار از مشکلات و فراموشی می خوانم و می خوانم . شاید مرهمی باشد برای فرار از حقایق تلخی که با آن ها دست به گریبانم . حس می کنم در این نداری ها تنهای تنها شده ام . همه از اطرافم پراکنده شده اند . 

 تنهای تنهایم . دیگر کسی دوست ندارد به من نزدیک شود . از من آبی برای کسی گرم نمی شود . این روزها به معنای واقعی،آثار بی پولی را می فهمم . وقتی حتی زنم بخاطر مشکلات مالی حاضر نیست با من همکلام شود و حتی زندگی کند و مترصد موقعیتی است تا راهش را از من جدا کند. بنده ی خدا حق دارد . ماه ها و شاید چند سالی است که برایش خرید درست و حسابی انجام نداده ام .

  این روزها بیشترین فکری که آزارم می دهد محیط کارم و محیط خانه است . حس می کنم در هیچ کدام از این دو جایی ندارم . آرامش از جانم پر کشیده است. دیشب ترجمه ی دعای ابوحمزه ی ثمالی را خواندم . خواندم و به فکر فرو رفتم . انگار شرح حال من خطاکار بود که با معبود خویش به گفتگو نشسته بود . کمی حالم را بهتر کرد. اما هنوز خیلی راه دارم که به آن مرحله ی آرامش معنوی برسم . وقتی به گناهانم فکر می کنم از خودم می پرسم آیا راه بازگشتی برای خود گذاشته ام ؟!

امیدوارم . امیدوار .... البته  نه به بنده ها !

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۰
مهران مهرگان

 من حیران قدرت این موجود موذی نیم سانتی مانده ام . لعنتی این قدر دور و بر گوشم وز وز کرد و دست و پام را گزید که مجبور شدم نصف شبی بلند شوم و شال و کلاه کنم و از خانه بزنم بیرون . می پرسید برای چه ؟! برای یافتن چند عدد قرص پشه . چون می ترسیدم زبانم لال کارم از دست این پشه های مزاحم به خوردن قرص برنج بکشد ـ عجب قرص تو قرصی شد ـ هروله کنان خودم را به اولین سوپری که تا این موقع شب باز بود رساندم و سریع برگشتم . وقتی بر می گشتم از کنار باقالی فروش دم میدان هم رد شدم . پیرمرد خرفت ساعت یک بعد از نیمه شب کنار گاری اش چرت می زد . به یاد آن شبی افتادم که عیال خانه نبود و بی شام مانده بودم. هوس کردم نان و باقالی بخورم و رفتم کنار گاری پیرمرد ایستادم. بوی سرکه و سماق و بخاری که از دیگ بر می خاست اشتهایم را بیشتر تحریک می کرد . پیش دستی را که کنار دستم دیدم سریع دست بکار شدم تا سر و صدای شکمم را بخوابانم . اما چشم تان روز بد نبیند هر چه خوردم خام و نیم پز و سفت بود . خیلی عصبی شدم . اما دلم نیامد و یا چه می دانم شرمم شد نصف شبی چندتا درشت به پیرمردِ باقالی فروش بار کنم . اما از همان شب دیگر با او سلام علیک نمی کنم و خسته نباشید هم ...

سزای آدم آشغال فروش همین است که تا بعد نیمه شب هم کنار خیابان مگس بپراند ...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۶
مهران مهرگان