کارناوال رزیه

یادداشت های روزانه . در خواندن اراجیف بنده خطر ابتلا به افسردگی وجود دارد . لطفن مراقب سلامت روانی خود باشید!

کارناوال رزیه

یادداشت های روزانه . در خواندن اراجیف بنده خطر ابتلا به افسردگی وجود دارد . لطفن مراقب سلامت روانی خود باشید!

یادداشت هایی همراه با غرغر و شکوه و گلایه
... تب و هذیان
و جیغ و جادوی کلمات
و گاهی شادی هایی که این روزها دور از دسترس اند .
آدم های این جا آمیخته ای از تخیل و واقعیت اند .
گفته ها و شنیده ها و مشاهدات نویسنده که آن هذیانی که پیشتر گفتم روی بازتاب آن ها موثرند .

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۴۲ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

  از صبح لوبیا ها را خیس کرده بودم. ظهر که آمدم سر وقت اش می ترسیدم جوانه زده و مثل لوبیای سحرآمیز سر از ابرها در آورده باشد. اما اینطور نبود. فقط کمی خیس خورده بودند و آنطور که از شکل و شمایل شان پیدا بود دو جور بودند. نیمی بهتر خیس خورده بودند و نیمی کمتر. برای اطمینان از پخت سریع ریختم شان درون زودپز و کمی گوجه و سیب زمینی پیاز و نمک و ادویه اضافه کردم و گذاشتم اش روی اجاق. باید به فکر آقای پسر هم باشم. چون لب به لوبیا نمی زند. نمی دانم شاید مجبور باشد دوباره نیمرو بخورد. شاید برایش کنسرو ماهی خریدم . بالاخره باید این شکم وا مانده را یک جوری سیر کرد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۴ ، ۱۲:۴۸
مهران مهرگان

  آسمان ابری است و فضای شهر دلگیر. صبح توی مسیرم به محل کار به این موضوع فکر می کردم اگر من عیال در آمدمان را مدیریت کنیم کمتر به مشکل برمی خوریم و این همه فشار بی پولی را تحمل نمی کنیم. اما یک سری کارها و تصمیمات و هزینه هایی که انجام می دهد اصلن روی زمانبندی درست نیست . البته روی ضروریت تهیه و خرید آن ها بحثی نیست ولی به الویت بندی آن ها دقت نمی کند و حدود هشتاد درصد دریافتی مان صرف پرداخت اقساطی می کنیم که کمرمان را شکسته است. همیشه از وضعیت در آمد من گله دارد و بارها تهدیدم کرده که دیگر از این نوع زندگی خسته شده و ...  یکی دو بار از او خواستم که اصلن من هزینه ها را به خودت می سپارم و کل حقوقم را هم می دهم دست خودت و من تا آخر ماه با اندک درآمد جانبی که با اتومبیلم دارم سر می کنم اما قبول نکرد. یک جورهایی دوست ندارد من وارد مسائل مالی اش شوم. درحالیکه بارها برای  برخی خریدها و هزینه ها گفته که من تقبل می کنم ولی موعد پرداخت فراموش کرده و من مجبور بودم از هزینه ی بقیه نیازهای اساسی بزنم و یا اقساطم به تعویق بیفتد.

  دیشب به فکر این بودم با پولی که تهیه کرده بودم کمی گوشت و برنج بخرم اما مجبور شدم برای شام از بیرون غذا تهیه کنم ....

  خدایا ما به سر عقل بیاور !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۱
مهران مهرگان

   چند هفته است برنج نداریم. بقیه ی ارزاق هم ته کشیده است. گوشت قرمز و غیره که اصلا و ابدا.  از مغازه آمده ام و در حال سرخ کردن سیب زمینی هستم. تنها چیزی قابل خوردن در خانه همین سیب زمینی بود. عیال قهر کرده و گرفته خوابیده و ما را تحریم کرده. من و آقای پسر باید بی سر و صدا ناهارمان را بخوریم. یکی دو روزی تا گرفتن یارانه مانده . البته برای آن هم هزار تا چاه کنده ام و نمی دانم باید کدام را پُر کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۵
مهران مهرگان

  یادم می آید هر وقت توی دل طبیعت بین درخت های باغ یا جنگل بودم و بلبل سرمستی شروع به خواندن می کرد با اشتیاق پای درختی که حدس می زدم منشا صدا آن جا است می ایستادم به گوش دادن و چشم می گرداندم تا آن پرنده ی خوش صدا را ببینم. ولی هیچ وقت موفق نشدم. انگار وجود خارجی نداشت و صدا از غیب می آمد .

  اما حالا چند روزی است که صاحب کارم یک قناری دو رگ را آورده و آویزان کرده از یک کنج مغازه و پرنده ی بینوا که صدای خوبی هم دارد گاه و بی گاه می زند زیر آواز. خواندنش نه تنها که مشتاق و مسحور نمی کند بلکه از صدایش ناراحت و غمگین می شوم. از اسارتش از تنهایی اش . با این که همچون سلیمان نبی زبان حیوانات را نمی دانم اما صدای این پرنده حس و حال پرنده ای را که در دل طبیعت به دنبال ش چشم می گرداندم را ندارد و به ناله ی مرغ گرفتاری می ماند که انگار راه فراری برای آن نیست ...

  « خدایا بلا دور باشه ! »

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۰
مهران مهرگان

   این روزها معنی سوء تغذیه را بهتر می فهمم. چون به عین آن را می بینم و لمس می کنم. امروز وقتی خانم خانه خواست که به اوضاع و احوال خانه رسیدگی کنم و کمی خواروبار تهیه کنم ناگهان پرده ای از پیش چشمانم برداشته شد و فهمیدم در این چند سال گذشته چه بلایی سرمان آمده و به تدریج چه چیزها از سفره ی پر برکت مان حذف شده است. الان که این کلمات را این جا رج می کنم فراغت بعد از شام نخورده است. تنها چیز قابل اعتنا در خانه پنیر و کره ی پاستوریزه ی داخل یخچال بود و دو عدد نان بربری که تازه خریده بودم. من آقای پسر چند لقمه ای خوردیم اما خانم خانه برای اعتراض لب به غذا نزد و کلی متلک بارم کرد.

  چند روزی است که برنج مان تمام شده و از گوشت و دیگر مایحتاج خبری نیست. و شکم مان را با سیب زمینی و تخم مرغ و چیزهایی از این دست پر می کنیم. به سوپری محل که رفیق ام است کلی بدهکارم و دیگر روی آن را ندارم که دوباره از او نسیه خرید کنم. بدهی دوستی را که مدتی است از او قرض گرفته ام و چند روز پیش اعلام نیاز کرده نتوانسته تهیه و پرداخت کنم . قسط بیمه اتومبیل ام عقب افتاده. و بدتر از همه این که یک پاپاسی هم ته جیبم یافت نمی شود. امروز تازه چهارده روز از آبان گذشته و تا پایان ماه و گرفتن چندغازی که باید دو دستی تقدیم طلبکارها کنم دو هفته باقی مانده است .

    با این اوضاع و احوالی که می بینم بعید است در آینده ی نزدیک وضعیت اقتصادی مان بهترشده و بتوانیم یک زندگی حداقلی برای خودمان مهیّا کنیم .

  پس بدرود گوشت قرمز و ماکیان ! بدرود ماهی تازه . بدرود لبنیات  . بدرود میوه و سبزیجات. بدرود میوه های فصلی ....

  بدرود رخت و لباس نو ! بدرود مسافرت و گردش . و تلخ تر از همه بدرود کتاب های مورد علاقه ... بدرود زندگی !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۵
مهران مهرگان

   لعنتی! ...

  دفترچه را  به طرفم می گیرد و می گوید: « سی و سه هزار تومان ! » و سرد و بی تفاوت در حالیکه نیم خیز شده  برای دریافت پول ادامه می دهد : « قابلی نداره ! »

  توی دلم می گویم : « هشت هزار تومن بیشتراز یک روز حقوق ام ! این همه اختلاف از کجا ناشی می شه ؟ دکتر برای پانزده دقیقه و من بخت برگشته باید چیزی حدود ده دوازده ساعت برای این مبلغ کار کنم ... » 

  لعنت به من! این دیگر چه فکری است. همه ی معیار سنجش من شده این که هر خرید و هزینه ای را با حقوق روزانه ام مقایسه کنم. باید کمی به فکر همسر مریض ام باشم . باید دلداری اش داده و نشان بدهم که باکی از این هزینه ها ندارم.

  کنار همسرم روی صندلی پلاستکی آبی رنگ می نشینم و به چپ و راست رفتن های مدام منشی میانسال که از اتاقی به اتاق دیگر می رود خیره می شوم. هیچ صندلی خالی در اتاق انتظار وجود ندارد. مگر اینکه بیماری برای ویزیت از جایش برخیزد و کسی بتواند جای او را بگیرد.

  دوباره ذهن لعنتی می رود سراغ بازی ابداعی اش . تا این جا برای رادیولوژی از سینه یک روز حقوق،برای آزمایش ها هشت روز حقوق و ویزیت بیشتر از یک روز حقوق ام پریده . داروها و خدای ناکرده مراجعات بعدی مانده است ... صدای درب اتاق دکتر رشته ی افکارم را پاره می کند.مرد جوانی که دقایقی قبل داخل رفته بود خارج می شود و خطاب به منشی می گوید : « دکتر گفتند لطفن نوار قلب بگیرید ! » منشی سررسید آبی بزرگی را باز کرده چیزی یادداشت کرده و می گوید: « نوار قلب بیست و پنج هزار تومن می شه !»

  مرد جوان نسخه هایی که در دست دارد روی میز می گذارد و به زحمت کارت بانکی اش را که کمی تاخورده از یکی از جیب هایش بیرون می کشد و می گیرد سمت منشی و یک عدد چهار رقمی را زمزمه می کند. ذهن حسابگرم نهیب می زند : « لعنتی ! یک روز حقوق اش پرید ! »

  خانم منشی در حالیکه می رود نوار قلب مرد جوان را بگیرد مرا با اسم فامیل همسرم می خواند : « مریض بیرون اومد شما تشریف ببرید ! »

  با عجله « چشم! » می گویم و چشم می گردانم به سمت بیمارانی که اتاق را پر کرده اند. از اینکه نوبت مان شده احساس پیروزی می کنم . در افکار پیروزمندانه غرق ام که همسر نامهربان با آرنج به بازویم می کوبد و کنار گوشم با کنایه زمزمه می کند : « مواظب باش بغل دستی خودش رو به تو نماله ! ... » به سمت راستم نگاه می کنم . زن جوان آرایش کرده ای که گوشی هوشمندش را مقابل صورتش گرفته تنگ من نشسته است . بی اختیار کمی خودم را می کشم سمت چپ و با خود می گویم : « لعنتی !  پول گوشیش معادل صد روز حقوق منه ! ... »

   وارد اتاق که می شویم من دورتر می نشینم و همسر نزدیک دکتر. جواب سلام مان را می دهد و با انگشت شست و اشاره ی راست اش مشغول می شود. خوب که دقت می کنم می بینم انگشتانش از تراوش جوهر خودکار سیاه شده و مشغول پاک کردن آن ها است. کار پاک کردن که تمام می شود پاکت هایی را روی میز گذاشته ایم بر می دارد. عکس رادیولوژی را می چسباند سینه دیوار و چند نگاه کوتاه به آن که دنده ها و قفسه ی سینه همسر در آن نمایان است می اندازد و لحظه ای بعد عکس و نظریه رادیولوژیست و هر چه هماهش بود را دوباره فرو می کند درون پاکت بزرگ دم دستش. بلافاصله نتیجه ی آزمایش ها را ورق می زند و چند خطی با قلم مخصوص توی لب تابش وارد می کند.

 امهربان همسر طاقت نمی آورد و با نگرانی دلهره ای که از چشمهایش پیداست می پرسد: « آقای دکتر چطورند؟ نتیجه آزمایش ها  خوبه ؟  »
 ـ « الان خدمتتون عرض می کنم ؟ ... »

 دکتر داشت برای همسر توضیح می داد که خدا را شکر هیچ یک از گمان های او در مورد بیماری هایی که احتمال می داده درست نبوده و حدس می زند که یک مشکل پوستی باشد که با مراجعه به یک متخصص پوست برطرف شود ...

  و من پیش خودم فکر می کنم : « خدایا! این آقای دکتر در یک بعد از ظهر به اندازه یک ماه حقوق من در آمد دارد ...

  لعنت به من ! این چه فکری ست. کلافه شدم از دست این مقیاس خود ساخته ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۶
مهران مهرگان

  چقدر دوست دارم این جا بیشتر بنویسم. از اتفاق های روزمره و از اطرافیان . از افکار زشت و زیبایی که هجوم می آورند به این ذهن وامانده .هزار و یک درد بی درمانی که انگار راه چاره ای برای آن ها نیست. خستگی و درد های مزمنی که آزارم می دهد توانایی هر شب نوشتن را از من گرفته است دارم به این نتیجه می رسم که در حال پیر شدنم ... این روزها اصلن دلم نمی خواست به مغازه بروم . هر چند بی کاری خودش از صد تا درد و مرض بدتر است  ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۴
مهران مهرگان

   خودم خوب می فهمم. حال خوشی ندارم .این بدون مراجعه به روانپزشک هم پیدا و مشخص است  افسردگی از سر و روی ام می بارد. امروز حالم بدتر شده و حس می کنم و سست و کرخت شده ام . دوست دارم یک جای دنج بخوابم و کسی کاری با من نداشته باشد . حس و حال خوبی نیست . نای حرف زدن ندارم. در محل کار به زحمت جواب مشتری ها را می دادم . و این چند خطی که این جا نوشتم هم زحمت زیادی بُرد... دلم می خواهد بخوابم ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۳:۵۱
مهران مهرگان

  حالم از مدیریت به هم می خورد. نه این که فکر کنید مدیریت یک شرکت معظم را به من پیشنهاد کرده باشند و من چنین نظری داشته باشم . نه خیر! امشب جلسه ی ساکنین آپارتمان بود و می خواستند با لطایف الحیلی مدیریت آپارتمان را به من محول کنند. گرچه خیلی سخت بود اما آب پاکی را روی دست شان ریختم گفتم من این کاره نیستم و این کار را دوست ندارم. قرار شد موقتن یکی از آقایان کار را دست بگیرد تا در آینده روال تعیین مدیر آپارتمان مشخص شود. ما بین صحبت های شان درباره ی امور ساختمان آن قدر حاشیه رفتند و فک زدند که از تماشای مسابقات کشتی فرنگی افتادیم .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۱۴
مهران مهرگان

    تازه بعد از چهل و اندی سال دارم پی به این نکته می برم که بدجوری دچار افسردگی شده م . هپلی هپلی شدم و حال و حوصله حضور توی جمع های شلوغ رو ندارم . شاید بشود گفت از آدم ها فراری ام .به سر وضعم نمی رسم و ...

عیال گیر داده بلند شو برو سر و صورتت رو اصلاح کن . این چند دقیقه ای که پای لب تاپ بودم شاید ده بار تکرار کرده . بلند شوم و بروم . شاید این روحیه ی مرده با دیدن آب جانی بگیرد .

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۹
مهران مهرگان